سکوت

از سکوت می نویسم سکوت را.

نویسنده.

ابهامی عمیق

به سادگی یک واژه ابهامی عمیق دارم.

نویسنده.

مبهوت

دم و بازدم هاش

توی هوای گرگ و میش دم سحر

شکل و رنگ می گرفت.

آهش میون خنکای هوا

نت لا میشد به سمت ابرا می رقصید.

داشت نگاه می کرد خدا رو

زل زده بود توی چشمای خدا

تو نگاهش یه بغضی بود مبهم.

بغضش آب می شد و قطره قطره رو گونه هاش می ریخت.

بوی اسفند با دود سفید آبیش کوهپایه رو تار می کرد.

دلش بال داشت تنش نداشت

چه تضاد حزن انگیزی.

از کلی سراب رد شده بود

می دونست به چشمه می رسه.

اون بالا روی برف قله ها انگار خورشید نشسته بود.

سنگ های تراش خورده ی  کوه

هوای خنک

همه و همه

انگار آشنا  بودند براش.

آره یه جایی همشونو دیده بود و لمس کرده بود.

یه لحظه انگار دوباره داشت همه چیز رو میدید

متوقف شد زمان جلو چشماش

چشمای خیسش باز موندن و خیره و مبهوت زمان

تنش پر بود از عشق.

در هم تنیدگی غریبی داشت با جسمش.

منتظر پرواز زیر بارون.

همیشه دوست داشت برای همه ی دیوار ها در بسازه.

نویسنده.

صور

می خوام مثل صور توی دنیا نواخته بشم.

نویسنده.

کاغذ مچاله

چند باره شروع کردم

تند تند رد کاغذ قلم می زدم

کاغذ دردش گرفته بود از بس محکم قلم می خورد

قلم خسته شده بود و سرش گیج می رفت اما نمیگذاشتم بی راه بره.

انگشتام کم آورده بودن و مثل لبو سرخ شده بودن.

واژه ها سر تعظیم فرود آوردن چون پیش فکرام چیزی نبودند.

دنیا خجل بود از این همه قصور که فکر توش نگنجید.

خدا می خندید به این همه کم آوردن.

و من  همه رو می دیدم.

نویسنده.

معصومیت زندگی

داشتم به زندگی نگاه می کردم

چه معصومانه غریب افتاده.

دلم می خواست وجودم را می نواختم تا کمی

تنها کمی زندگی را شاد کنم.

دست خدا و تن من.

بنواز موسیقی من را.

نویسنده.

درسی ساده از کوه

به کوه ها می نگرم

که چه صبورانه محکم ایستاده اند و کوه بودن را هرگز فراموش نمی کنند

هراس به دل راه نمی دهند

نه از سرما

نه از گرما

شب روز

خوب بد

. . . .

کوه ها کوه می مانند و نقش خود را هرگز فراموش نمی کنند.

نویسنده.

ساده بودن یا سخت بودن

زندگی آنقدر ساده است که همه را دچار سختی می کند.

نویسنده.

 

میان عشق

و من میان عشق حقیر می شوم

"حقیر" به من می خندد

"واژه" سرکش می شود

"فکر" مست.

"خیال" می ترسد

و "احساس" بی پناه می شود

و تو

جهل بر آن می کوبی.

من هم ساده به آن می خندم.

خوب می دانم

در این بوم چه نقشی دارم.

اکنون خدایم تنها آغوش تو را می خواهم.

نویسنده.

Legend

The legend lives.

The author.

حقیر نباشیم

زندگی وسعتی دارد به اندازه ی بیکران.

ساده و بزرگ است.

زندگی مقدس.زلال و گواراست.

انسان های حقیر چشمه را نمیبینند.

حقیر نباشیم.

نویسنده.