یکی بود یکی . . .
یکی بود
که همیشه بود.
و در پایان قصه
کلاغی که به جایی نرسید.
نویسنده.
یکی بود
که همیشه بود.
و در پایان قصه
کلاغی که به جایی نرسید.
نویسنده.
نقطه.
نویسنده.
نویسنده.
و در سیاهی شب غرق می شوند
. طولانی ترین شب ها در اوج خاموشی
به خورشید می رسند و در سفیدای روز جان می دهند
. . . واین گردش تحیر آور را ادامه می دهند
ما مستحق گیج رفتن نیستیم !
نویسنده.
گاهی کنار یه درخت
گاهی زیر یه سایه
گاهی تو لیوان آبی که دستمه
گاهی تو معصومیت نگاه یه کبوتر
گاهی تو زمزمه های من و تو
گاهی تو یه فکر
یه لحظه
توی آفرینش ،
توی خوردن سیب،
تو فهمیدن یه اشتباه
تو زلالی زندگی
تو فهمیدن یه برادر
گاهی به کوه تجلی میکنه
گاهی میگه تعلقت رو بکش
یه وقت می گه کشتی بساز وسط یه بیابون !
گاهی ته چاه ، . . .
گاهی تو سکوت یه مرد
گاهی تو یه دل سرد
گاهی تو گره نگاه من به تو
گاهی تو دل تو، گاهی تو دل من،گاهی تو دل ما
گاهی تو یه حس مشترک،
گاهی دونه دونه های سفید برف؛
زیر سایه ی درخت، بوی علف نم کشیده ،
گاهی تو اوج گرفتن باد بادک خیال من،
گاهی تیغ گل سرخ،گاهی بوی گل سرخ
گاهی حرکت قلم من رو کاغذ
گاهی غلتیدن فکر من به زمستون
گاهی سکوت شب
گاهی خوشه ی پروین
گاهی تیک تیک ساعت
گاهی دونه های تسبیح
گاهی بیداری تا صبح
گاهی تو حسرت رسیدن به نرسیدن یا نرسیدن به رسیدن
گاهی تو آواز رود خونه
گاهی تو سمفونی موج های دریا
گاهی تو ریزش نور از پشت ابر ها
گاهی تو مه غلیظ خیره شدن راه رفتن
گاهی ناله های مستانه ی ساز من
گاهی فریاد کلمات روی کاغذ من
گاهی جیغ کشیدن افکار من
گاهی ابهام بودن
گاهی فکر هنرمند
گاهی تو یه تولد،یا گاهی تو یه مرگ
گاهی بین نوشته ها
گاهی یه قطره اشک
گاهی تو یه تب کردن ساده
گاهی دلیل یه خنده
گاهی . . .
خیلی ساده تر از این نوشته های ساده
همیشه و همه جا.
نویسنده.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت :اینکه خدا همین جاست تو چشمای شمایی که داری متن رو میخونی.خیلی محسوس تر از این سادگی متن نویسنده حقیر.