چند باره شروع کردم

تند تند رد کاغذ قلم می زدم

کاغذ دردش گرفته بود از بس محکم قلم می خورد

قلم خسته شده بود و سرش گیج می رفت اما نمیگذاشتم بی راه بره.

انگشتام کم آورده بودن و مثل لبو سرخ شده بودن.

واژه ها سر تعظیم فرود آوردن چون پیش فکرام چیزی نبودند.

دنیا خجل بود از این همه قصور که فکر توش نگنجید.

خدا می خندید به این همه کم آوردن.

و من  همه رو می دیدم.

نویسنده.