سفر

آغاز حرکت

 از نو نوشتن قصه ای قدیمی

در کنج کوپه ای از قطار که با سرعت زمان

به سوی مقصدی حرکت می کرد که بلیت مقصد را به خیالم نداشتم

قطار می رفت و به میل من بود

کوپه ی من چه زیبا بود

من میان دو پنجره در کنج نشسته بودم

هر پنجره حرف هایی داشت برای گفتن متفاوت از دیگری

اما این کجا و آن کجا

افسار نگاه به دستان من بود.

کنجی تاریک با قلمی از نور می نوشتم قصه ای کهن

 جان بگیرد.

من

قصه

قطار

 پیچ

ایستگاهی منتظر

و تنها دو پنجره !

نویسنده.