تصمیم

جاده ی کوه تو شب گم شده بود

شب تو مه.

انگار مه بلعیده بود جاده رو.

چقدر خیالم خیس بود.

همه چیز تو خیالم غرق شده بود.

تصمیم رو گرفته بودم.

تو دل جاده دویدنم گرفت تا ته نا معلومش.

انگار تو خلا می دویدم.

حس غریبی وجودم رو در بر گرفته بود که نمی دونستم چیه.

یه حس لطیف و خنک.

دلم می خواست سلول هام وجود خنک و نم خورده ی کوه رو لمس کنه . . .

این چه حسیه ؟ !

نویسنده.

آسوده

ماسیده ی افکارم که از انگشتانم نشت می کرد

خیالم را رسوا می کرد

تا آسوده باشم.

نویسنده.

مداد

مداد را برداشتم تا احساس را بکشم

مداد به من نیش خند زد

احساس متحیر گشت

و من

کاغذ را سیاه از مداد کردم!

نویسنده.

! ! !

به تعداد روزهای سال شبها ستاره برای شمردن پیدا می کنم !

نویسنده.

تعبیر خواب

شبی

"عشق" رویا بود.

"دل" تنگ بود.

رویا تعبیر شد

عشق در آغوشم.

هستی زیبا شد.

"ترس" غریب و تنها

 حسرت خور "عشق" بود.

ترس

خیال شد.

کابوس به خواب آمد.

حقیقت واژه شد

عشق زندانی

زندگی تنها

حسرت آزاد

و شب دیوانه گشت.

خوابی تعبیر شد.

سلول هایم مضطرب بودند.

عشق ترسیده بود.

خدا آنجا انتظار می کشید.

دنیا شنیدن خنده ای را آرزو می کرد.

نویسنده.

دست نوشته

به حجم سکوت ماه

شب دارم.

به عمق صدای رود

جریان دارم.

به قطر شعاع نور

دل دارم.

به اندازه ی موسیقی کلمات

وزن دارم.

به وسعت خورشید 

صدا دارم.

نویسنده.

بنویسید :

روی سنگ مزارم بنویسید :

قلبش پر جمعیت ترین شهر دنیا بود !

نویسنده.

یک جمله :

بار زندگی را با رشته ی عمرم به دوش می کشم.

شاپور.

آخر بازی

عاشقان

سرشکسته گذشتند،

شرمسار ترانه های بی هنگام خویش.

و کوچه ها

بی زمزمه ماند و صدای پا.

سربازان

شکسته گذشتند،

خسته

         بر اسبان تشریح،

و لته های بی رنگ غروری

نگونسار

           بر نیزه های شان.

تو را چه سود

                  فخر به فلک بر

                                      فروختن

هنگامی که

               هر غبار راه نفرین شده نفرینت می کند؟

تو را چه سود از باغ و درخت

که با یاس ها

                  به داس سخن گفته ای.

آنجا که قدم بر نهاده باشی

گیاه

      از رستن تن می زند

چرا که تو

تقوای خاک و آب را

                           هرگز

باور نداشتی 

فغان! که سرگذشت ما

سرود بی اعتقاد سربازان تو بود

که از فتح قلعه روسپیان

                                باز می آمدند.

باش تا نفرین شب از تو چه سازد،

که مادران سیاهپوش

ـ داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد ـ

هنوز از سجاده ها

                        سر بر نگرفته اند!

شاملو.

عاشقانه از احمد شاملو

آن که می گوید دوستت می دارم
خنیاگر غمگینی است
که آوازش را از دست داده است .

ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزاران کاکلی شاد

در چشمان توست

هزار قناری خاموش
در گلوی من .

عشق را
ای کاش زبان سخن بود

آنکه می گوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید

ای کاش عشق را
زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرم توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من

عشق را
ای کاش زبان سخن بود

به جستجوي تو
بر درگاه كوه مي گريم،
در آستانه دريا و علف.

به جستجوي تو
در معبر بادها مي گريم،
در چار راه فصول،
در چارچوب شكسته پنجره اي
كه آسمان ابرآلوده را

قابي كهنه مي گيرد.
.....
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟

جريان باد را پذيرفتن،
و عشق را
كه خواهر مرگ است
و جاودانگي
رازش را
با تو در ميان نهاد
پس به هيات گنجي در آمدي
بايسته و آزانگيز
گنجي از آن دست
كه تملك خاك را و دياران را
از اين سان
دلپذير كرده است!

نامت سپيده دمي كه بر پيشاني آسمان مي گذرد
- متبرك باد نام تو!-
و ما همچنان
دوره مي كنيم
شب را و روز را
هنوز را ...

شاملو.