مبهوت
دم و بازدم هاش
توی هوای گرگ و میش دم سحر
شکل و رنگ می گرفت.
آهش میون خنکای هوا
نت لا میشد به سمت ابرا می رقصید.
داشت نگاه می کرد خدا رو
زل زده بود توی چشمای خدا
تو نگاهش یه بغضی بود مبهم.
بغضش آب می شد و قطره قطره رو گونه هاش می ریخت.
بوی اسفند با دود سفید آبیش کوهپایه رو تار می کرد.
دلش بال داشت تنش نداشت
چه تضاد حزن انگیزی.
از کلی سراب رد شده بود
می دونست به چشمه می رسه.
اون بالا روی برف قله ها انگار خورشید نشسته بود.
سنگ های تراش خورده ی کوه
هوای خنک
همه و همه
انگار آشنا بودند براش.
آره یه جایی همشونو دیده بود و لمس کرده بود.
یه لحظه انگار دوباره داشت همه چیز رو میدید
متوقف شد زمان جلو چشماش
چشمای خیسش باز موندن و خیره و مبهوت زمان
تنش پر بود از عشق.
در هم تنیدگی غریبی داشت با جسمش.
منتظر پرواز زیر بارون.
همیشه دوست داشت برای همه ی دیوار ها در بسازه.
نویسنده.
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۹/۱۱/۳۰ ساعت 12:11 توسط رضا.آ
|
اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست.(دکتر شریعتی)