و من میان عشق حقیر می شوم

"حقیر" به من می خندد

"واژه" سرکش می شود

"فکر" مست.

"خیال" می ترسد

و "احساس" بی پناه می شود

و تو

جهل بر آن می کوبی.

من هم ساده به آن می خندم.

خوب می دانم

در این بوم چه نقشی دارم.

اکنون خدایم تنها آغوش تو را می خواهم.

نویسنده.