گابریل گارسیا مارکز
که میبینى به اندازه سن و سالت زندگى نکرده ای …
اونی که نبود، اصلا نبود. همش بود.
اصل بودن بود که بود. اونی که نبود نبودن بود.
اونی که بود اون یکی بود که وقتی بود همه چی بود
اونی که نبود مهم بنود. اونی که مهم بود بود، بود و بود تا وقتی بودن بود.
بودنی ها بود همیشه نبودنی ها نا بود همیشه.
ولی اول بودن بود. پس نبودن از بودن بود.
چون بودن بود نبودن نبود،چون اگه بودن نبود نبودن هم نبود.
پس هرچی بود از اون بودن بود، که اون بودنیبودن رو معنی بود.
نبودن رو بود کرد که معنی بود بودن بود را.
بودن بود نبودن نبود. پس فقط بود. قصه بود راست بود کلاغ نبود.پس هر چی بود قصهی بودن بود.
کاری با روحت نداره !
آخرش شد یک کاغذ سفید !
و ذهن خام تو را آن گونه می پرورند که گویی علوم مجزاست و تو را متفرق گرا و کثرت گرا می پرورند بی آنکه بدانی و به زمان بلوغت دم از وحدت می زنند تا تو را با کلام وحدت آشنا کنند! حال آنکه تو ذات وحدت ندانی و هرگز وحدت را درک نخواهی کرد. آری ما در جامعه ای که به سمبولیسم دچار شده و سمبل گرایی در آن رواج یافته و حال به سوی آیکونیسم پیش می رویم.
وحدت به ذات است و هستی عین وحدت است.
می دانی آیکونیسم چیست ؟
تو به دنبال کلامی و واژه را جست و جو می کنی ؟
آری چون تورا به واژه عادت دادند نه به ذات.
آیکونیسم همان ظاهرگرایی و ظاهر پرستی است بی آنکه ژرفنا و ذات را بشناسی و بدانی.
یعنی تو را با واژه و واژگان بازی می دهند و تو را درگیر ظاهر کلام کنند بی آنکه تو با ذات آن آشنا باشی. درگیر تفسیر کلمه می شوی حال آنکه از ذات و مفهوم آن بی خبر و بی تجربه ای. تنها تو را درگیر نماد ها می کنند و بس !
آری این کلمه را بخاطر بسپار چون روزی در تاریخ خواهند نوشت:"و مردمانی که دچار آیکونیسم شدند."
مادامی که تو را به کثرت می آموزند و تفرقه، تو را به ظاهر به وحدت دعوت می کنند! در نماد ها غرق نشوید. خود را محدود نسازیم به واژه به کلمه به نماد. غورباقه را غورت بده و راحت باش !
در کثرت گرایی و نفاق پیراهن پاره می کنی و به وحدت دعوت می شوی!
فراموش نکنیم که دنیا در وحدت است نه در کثرت و هستی وحدت محض است نه کثرت. پس تکثر گرایی و تقسیم بندی را چه سود ؟
وحدت گرایی تنها وجه اشتراک تمامی بزرگان پیشین نیز بوده. به آن خوب بیتدیشیم.
درگیر نماد ها و ظواهر نباشیم. بخوانیم بدانیم و بیندیشیم تا بمانیم.
تا تورا و تنها تو را محاکمه کنم
تا به خودم و همه ثابت کنم
تو تنها و تنها تو
محکوم تمام و کمال همه ی پلشتی ها هستی
مفهومی که حتی واژه ی آن از آن فراریست
و آنقدر نا مناسب
که حتی به روح پاک و قدسی هنر نیز لطمه می زند.
لطمه ای سخت و سنگین
آنچنان که هنرمند هنر را پیشه دانسته و برای کسب نان به آن روی می آورد !
افسوس و افسوس که دچار افسون تو شدیم
ای زندگی ای زندگی
تو به کدامین حق به دامان پاک خوبی ها
مفهوم پلشتی را نگاشتی ؟
تو چگونه با هنر آمیختی و هنرمند را مسموم ساختی ؟
من واکسن تو را خواهم ساخت و آن را به همه خواهم خوراند.
جرم تو ایجاد زشتی در هنر است
ایجاد سم پلشتی و مسموم ساختن هنرمندان با آن
و به تبع آن مسموم نمودن جوامع افکار امیال فرهنگ ها و به طبع آن نسل های آتی را نیز خواهی کشت.
من تو را محکوم می کنم به حبس شدن تا ابد در شادی
تا تمامی مفاهیم کلمات را بپالایی
و هنر را بازشسته و آن را باز بپرورانی.
تو چه حقی داری که مروج باشی مروج نا ملایمات، مروج نا هنجاری ها و مروج نا هارمونی ها.
پس تو را تا ابد محکوم به ساختن هنر ناب می کنم !
هنر زیباست وتفسیر زیبایی.
پس هرگز بدان حسادت نورز
و این است جزای بدکاران.
آه حال آسوده شدم
وتنها وتنها باید به اجرای حکم بپردازم.