سخنان یک قلم به نویسنده:
آگاه باش که از تو حرف دارم.تو مرا به اختیار خود رو به روی دوست همیشگیم ما را وادار میکنی تا به خواست تو تن در دهیم و هویت بخشیم افکار نا مبارکت را.اما تا بحال هیچ اندیشیده ای که چرا من باید مرتکب گناهت باشم ؟
چرا من باید شریک جرمت شوم ؟
چرا افکار نپخته ی تو را ما باید هویت بخشیم ؟
اصلا تو که زبان مرا نمیدانی چه دعوی رفاقتی داری ؟
ما را چه سنخیتیست ؟
مرا چه کار است با پلشتی و پلیدی ؟
مرا چه کار است با خطا ؟
مرا چه کار است به واژه چینی ؟
آخر من چقدر باید تحمل اشتباهات تو را بکنم ؟
به خدا کافیست.می خواهم تنها باشم.اگر فرمان خدا نبود که من دیگر صبر نمیکردم به این رفاقت با تو.تنها باید رفیق کژ اندیش و کم تآمل خود را تحمل کنم که البته آن هم به حرمت زیبایی های که گاها به یاری من خلق کردی.اما افسوس که همه زبان من را نمیفهمند.با من چه ها که نکردند.هم خوب و هم بد.
اگر نیمه رمقی هنوز برایم مانده است تنها به خاطر دوست های نادرم با شما بوده.آنانی از شما که زبان ما را خوب درک کرده بودند و امید دارم تا باز باشند و دوست شویم.دوستی هایی از ته دل.
براستی چطور به خود اجازه میدهید بی آنکه زبانم را بدانید به من دست بزنید ؟
مگر نمیدانید که من دردانه دختر کائناتم ؟
باید قبل از دست زدن به من محرمم شوید.هم زبانم شوید.باید عقدی جاری شود.باید عشقی پا گیرد.باید رابطه ای دو طرفه باشد.این چه رابطه ایست که باید یک طرفه باشد ؟
دور از عدالت است که اینچنین باشد.چگونه پرچم عدالت برافراشتین و من را نادیده می انگارید.منی که بر خلاف خواستم شریک جنایات و هرز فکری های شمایم و من در درگاه او چگونه سر بلند کنم ؟
من که اندازه ی شما مغز ندارم متوجه می شوم عجبم از این است که شما چگونه متوجه نمی شوین ؟!!!
آه که چه روزگاری شده است.دیگر کسی حرمت من را نمیداند.این روزها هر کسی به من و افراد خانواده ام دست میزند و از ما استفاده میکند ! و به خود اجازه میدهید تا با تجاوز به فکر ما فکر خود را روی دوستم نقش کند !
تزریق افکار مریض بدیهیست که چه معنی دارد.آخر مگر خدا را فراموش کرده اید که این چنین به جان من.خانواده ام و دوستانم افتاده اید وافکار خود را تحمیل ما و همنوعان خود میکنید.پس این هوش سر شارتان کجا رفته است ؟
این ها را برای سبک کردن دلم نگفتم این ها برای اهلش بود تا بلکه بیدار شوند.خدا خود گواه است که در طول زمان همواره به نیکی و خیر خواهی قصد داشتم رفیقی راست و همراه باشم اما تو گاه بودی و گاه . . .
اگر چه ضعیف حافظه ای اما امید دارم تا خون دلم هدر نرفته باشد.همه این ها در دلم سنگین بودند رفیق ولی با همه این حرف ها من رفیق تو ماندم و پا به پات بودم و هستم.
سلطان باش همانی که خدایمان می خواست آنگاه من با کمال میل به عقد تو خواهم آمد.
پایدار باشی رفیق.
نویسنده.
اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست.(دکتر شریعتی)