آه زندگی من تو را در دادگاه دلم فرا می خوانم

تا تورا و تنها تو را محاکمه کنم

تا به خودم و همه ثابت کنم

تو تنها و تنها تو

محکوم تمام و کمال همه ی پلشتی ها هستی

مفهومی که حتی واژه ی آن از آن فراریست

و آنقدر نا مناسب

که حتی به روح پاک و قدسی هنر نیز لطمه می زند.

لطمه ای سخت و سنگین

آنچنان که هنرمند هنر را پیشه دانسته و برای کسب نان به آن روی می آورد !

افسوس و افسوس که دچار افسون تو شدیم

ای زندگی ای زندگی

تو به کدامین حق به دامان پاک خوبی ها

مفهوم پلشتی را نگاشتی ؟

تو چگونه با هنر آمیختی و هنرمند را مسموم ساختی ؟

من واکسن تو را خواهم ساخت و آن را به همه خواهم خوراند.

جرم تو ایجاد زشتی در هنر است

ایجاد سم پلشتی و مسموم ساختن هنرمندان با آن

و به تبع آن مسموم نمودن جوامع افکار امیال فرهنگ ها و به طبع آن نسل های آتی را نیز خواهی کشت.

من تو را محکوم می کنم به حبس شدن تا ابد در شادی

تا تمامی مفاهیم کلمات را بپالایی

و هنر را بازشسته و آن را باز بپرورانی.

تو چه حقی داری که مروج باشی مروج نا ملایمات، مروج نا هنجاری ها و مروج نا هارمونی ها.

پس تو را تا ابد محکوم به ساختن هنر ناب می کنم !

هنر زیباست وتفسیر زیبایی.

پس هرگز بدان حسادت نورز

و این است جزای بدکاران.

آه حال آسوده شدم

 وتنها وتنها باید به اجرای حکم بپردازم.