ایستگاه قطار . . .
من همان لبخند روی بوم هستم
همان لبخند مبهم
پر از گفتار . . .
که سال ها زمان برای رمزگشایی آن لازم است
من همان ویروس واگیردار خنده ی مبهم هستم
همان ریشه ی درخت همیشه سبز
همان حس سنگ های خنک خیس خورده ی تیره مشکی
قله های قهوه ای
همان انحنای ابرهای سپید
همان نوسان سینوسی حرکت زمین
همان رویش سبز دانه از دل خاک
و همان حس برگ نوظهور از شبنم درخشان باران زده
و همان سوت قطاری چوبی
و همان خواب پیچ ریلی که دهان تونل بلعید !
و همان ایستگاه قطار
همان ایستگاه سکوت و پر از شادی و شور
همان حس خوب آغاز به رفتن
آغاز سفر.
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۲ ساعت 10:40 توسط رضا.آ
|
اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست.(دکتر شریعتی)