تو فضایی که به هم پیچیده بود

انگار  زمان تو قفس خودش گیر افتاده بود

زمانی که چروکیده شده بود ولی جریان داشت !

غروبی طولانی بود که گوشه ی کلبه ی کاهگلیم

دست بارون عطر زده بود پنجره چوبیمو

پشت همه اینا

با بیرحمی تمام

انگشتام ماشه ی پیانو رو فشار میدادند

  نت های کاغذیمو به هوا شلیک میکردند.

همونجا عکسشون رو می گرفتم

برای ریل گلهای شب بو و یاس و سرخی که به مقصدت کشیدم

یه قطار دارم میسازم . . .

نویسنده.

-----------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: مقصد و معشوق من همیشه خداست.