حس
تو فضایی که به هم پیچیده بود
انگار زمان تو قفس خودش گیر افتاده بود
زمانی که چروکیده شده بود ولی جریان داشت !
غروبی طولانی بود که گوشه ی کلبه ی کاهگلیم
دست بارون عطر زده بود پنجره چوبیمو
پشت همه اینا
با بیرحمی تمام
انگشتام ماشه ی پیانو رو فشار میدادند
نت های کاغذیمو به هوا شلیک میکردند.
همونجا عکسشون رو می گرفتم
برای ریل گلهای شب بو و یاس و سرخی که به مقصدت کشیدم
یه قطار دارم میسازم . . .
نویسنده.
-----------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت: مقصد و معشوق من همیشه خداست.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۲/۲۱ ساعت 13:55 توسط رضا.آ
|
اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست.(دکتر شریعتی)