تصمیم
جاده ی کوه تو شب گم شده بود
شب تو مه.
انگار مه بلعیده بود جاده رو.
چقدر خیالم خیس بود.
همه چیز تو خیالم غرق شده بود.
تصمیم رو گرفته بودم.
تو دل جاده دویدنم گرفت تا ته نا معلومش.
انگار تو خلا می دویدم.
حس غریبی وجودم رو در بر گرفته بود که نمی دونستم چیه.
یه حس لطیف و خنک.
دلم می خواست سلول هام وجود خنک و نم خورده ی کوه رو لمس کنه . . .
این چه حسیه ؟ !
نویسنده.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۱۲ ساعت 12:15 توسط رضا.آ
|
اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست.(دکتر شریعتی)