در غروب بی انتهای پاییزی

خزان زرد رنگ نا امیدی

خبری از سرمای سفید زمستانه داشت

راهی باریک و بی انتها

مملو از ملودی برگ های یکپارجه زرد پوشیده که بی نظمی با نظمی را در لا به لای مسیر سرد نمایش میدادند

 و در سفیدای برف سوزناک پاییزی

آدم برفی های خندان

با نگاهی مبهم

 پیچیدگی زمانی مبهوت در چشمان سیاه آدم برفی

 و گذر زمانی غریب و تنها

که در خواب پیچ های جاده

 مبهم میرفت و میگشت و از خزان دور میشد

دور میشد تا به آدم برفی ها برسد

آه آدم برفی

 چقدر غمناک و خواستنی

رویای رسیدن به آدم برفی

 گذشتن و رفتن و رسیدن به آدم برفی

رویای ساده و روشن به سفیدای برف

اما برف . . .

ذره ذره نا بودی رویای زیبای ساخته ی ما

امیدی به فردای بهاری باشد

و اما قاتل آدم برفی

گرمایست که انتها ندارد

خورشیدی که هست و ما به حسب عادت  

حضورش شاید نیستیم

آدم برفی  

با نابودیش شاید حرف امید به نور را بزند

به آرامش و امید.

به گرما

به روشنی

به نوری دلنشین و گرم و خواستنی که گر چه نوازش گر تن ما ست

ولی نابود گر رویای لطیف آدم برفی هاست

که آدم برفی ها خود پیغامبری هستند تا با نابودیشان بشارت دهنده ی روزگاری نو باشند

آه خورشید

فراموشت نمیکنم .

و اما پیام غروب شابد اینست

که فردا روز دیگریست . . .  .

 

رضا.آ